آه یانوشكا، نقاب خنده من را كجا گذاشته ای؟
تنها باشی و پر از اندوه و فكر كنی تنها نیستی و تنها اندوهگینی.
تلفنت را برداری، به اسم یكی یكی آدم ها نگاه كنی.
از روی بعضی هابه سرعت رد بشویو روی بعضی نام ها بمانی و خوب نگاه كنی و
خیره شوی و فكر كنی....
بالاخره همه حرف ها را نمی شود به هر كسی گفت....
كسی باید باشد كه اهلی اش شدهباشی، كه به این نتیجه رسیده باشی كه دوستت دارد و
اندوهت برایش اهمیت دارد...
بعد به خودت كمی جرات بدهی و بین این همه آدم سراغ چند نفر را
بگیری كهاز انگشتان
یك دستت هم كمترند كه بخواهی كمی درد دل كنی.
هر كدام جایی گرفتار باشند و نتوانند كه توی لحظه های تلخت
كنارت باشندو آخرین شان هم جوری واكنش نشان بدهد كه از
تماس گرفتنت شرمنده بشوی و احساس سرشكستگیكنی...
توی خودت فرو بروی و عذر خواهیكنی...
با آستینت اشك هایت را پاك كنی و بُهت زده با خودت روبرو شوی....
باورت نشود....
بی صدا اشك بریزی، بی هق هق، بیحرف...
عقل می گوید كه تو حق نداری دردها و اندوهایت را روی اطرافیانت
بالا بیاوری برای اینكه آرام بشوی حق نداری از وقت و اعصاب و روحیه
اطرافیانت هزینهكني حتی اگر...
عقل ِ حسابگر می گوید: تماس گرفتن هایت اشتباه بوده و
انتظاراتت بی جا....
و با خودت یك تصمیم هایی بگیریكه....
اما خوب دل است دیگر...
اگر این چیزها را می فهمید كهدل نبود، عقل بود..
.
من به آمار زمین مشكوكم
اگر این سطح پر از آدم هاست
پس چرا این همه آدم تنهاست؟
از وبلاگ برف نو مهدي شريفي عزيزم
برچسب:
نویسنده: saw